آقا مهربان
Автор: Buzak-e-Chini
Загружено: 2026-01-24
Просмотров: 403
Описание:
آقا مهربان
نویسنده: زهرا حکیمی
صنف: دوم
تصویرگر: ناهید افضلی
استاد راهنما: کامله رضایی
ویراستار: شمس نظری
یکی بود، یکی نبود. در یک قریۀ کوچک، مردی زندگی میکرد که همه او را آقا مهربان صدا میزدند. هر روز فقیرها به خانهاش میآمدند و از او کمک میخواستند. آقا مهربان، همیشه با لبخند به آنها کمک میکرد.
یک روز، پیرزنی به خانۀ او آمد. آقا مهربان با مهربانی گفت: «خوش آمدید!»
پیرزن گفت: «اسم شما را زیاد شنیدهام. آمدهام تا کمکم کنید.»
آقا مهربان پرسید: «چه کاری از دستم برمیآید؟»
پیرزن گفت: «چشمهایم نمیبینند. عصایم داخل این قفس گیر کرده، نمیتوانم پیدایش کنم. ممکن است آن را برایم بیرون بیاورید؟»
آقا مهربان قبول کرد و داخل قفس را دید. چیزی آنجا نبود؛ اما پیرزن گفت: «اگر داخل قفس بروید، پیدایش میکنید.»
او همینکه به داخل قفس رفت، پیرزن قاهقاه خندید، در قفس را بست و گفت: «من یک جادوگرم! از طرف آقا بدجنس آمدهام تا ترا پیش او ببرم.»
آقا مهربان التماس کرد: «خواهش میکنم مرا آزاد کن! مردم به من نیاز دارند.»
اما پیرزن فقط خندید و او را با خود برد. در همان لحظه، یکی از فقیرها آقا مهربان را دید و با عجله و نگرانی به قریه آمد و به مردم گفت: «آهای مردم، بیچاره شدیم! آقا مهربان را یک پیرزن بدجنس با خودش برد. نمیدانم زنده است یا نه.»
همۀ مردم با هم متحد شدند و تصمیم گرفتند آقا مهربان را نجات دهند. آنها که میدانستند پیرزن او را به نزد آقا بدجنس برده، یک شب، همه با هم به خانۀ آقا بدجنس حمله کردند. آنها آقا مهربان را آزاد کردند و به جای او، آقا بدجنس را داخل قفس انداختند. او هرچه فریاد زد و کمک خواست، هیچکس به سراغش نرفت؛ چون همه میدانستند که آدمهای بد باید تنها بمانند تا دیگر کسی را اذیت نکنند.
Повторяем попытку...
Доступные форматы для скачивания:
Скачать видео
-
Информация по загрузке: