داستان ترسناک استحمام در روستای اجنه: بیراهه ای که به روستای اجنه ختم شد
Автор: داستان ترسناک دره ترس dastan darre tars
Загружено: 2026-02-27
Просмотров: 4033
Описание:
اون شب فهمیدم بعضی جادههای فرعی روی نقشه نیستن… روی تقدیرت حک شدن.
فکر میکردم شکارچیام، اما از همون لحظهای که نگاش کردم، طعمه شده بودم.
اگه یه شب وسط بیابون صدای خندهای شنیدی… مطمئن باش هنوز دنبال یه مسافر دیگهست.
بیست سال از اون شب گذشته، اما هنوز وقتی بارون پاییزی میباره و جاده خیس میشه، دلم میلرزه. من جعفرم، متولد یکی از شهرهای شمال کشور، و این ماجرا برمیگرده به زمانی که ۲۵ سالم بود؛ همون روزهایی که تازه خدمت سربازی تموم شده بود و زندگی با همه سختیهاش تازه داشت جدی میشد. توی خدمت با پسری به نام صادق آشنا شدم؛ رفیقی که برام مثل برادر بود. بعد از چهار سال بیخبری، یه روز زنگ زد و دعوتم کرد عروسیش، توی روستایی دورافتاده حوالی استان فارس. خسته از روزمرگی و گرفتار کار، با خودم گفتم این سفر هم فال است و هم دیدار رفیق قدیمی، هم یه هوای تازه.
آدرس رو نصفهنیمه روی یه برگه کشیدم و راه افتادم، بیخبر از اینکه اون زمان آنتن موبایل توی جادههای فرعی شوخی تلخی بیشتر نبود. هوا گرفته بود، بارون میبارید و هر چی جلوتر میرفتم، جاده خلوتتر و دلگیرتر میشد. توی یکی از همین جادههای فرعی بود که چشمم به دختری با لباس محلی افتاد؛ زیبا، مرموز و ساکت. اما قبل از اینکه حتی بتونم باهاش حرفی بزنم، پیرمردی آفتابسوخته از دل بیابون کنار ماشینم سبز شد و ازم خواست زن و بچهشو تا روستا برسونم. قبول کردم… شاید بیشتر به خاطر نگاههای اون دختر.
مسیر گِلی و لغزنده بود و هوا لحظهبهلحظه سردتر میشد. بین راه، رفتاری از من سر زد که امروز از یادآوریش شرمندهام؛ رفتاری که شاید همون لحظه تقدیرم رو تغییر داد. وقتی دوباره تنها شدم و وارد جادهای خاکی و تاریک شدم، حس عجیبی داشتم؛ انگار کسی از پشت سر نگاهم میکنه. بعدش… سایهای کنار جاده دیدم. بعدتر… ضربهای به ماشین خورد. و وقتی توی آینه نگاه کردم، چهرهای رو دیدم که اصلاً نباید اونجا میبود.
فکر میکردم همهچیز از ترس و خستگیه. فکر میکردم دارم توهم میزنم. اما هر چی جلوتر رفتم، اتفاقها عجیبتر و غیرقابلباورتر شد؛ جادهای که انگار تمومی نداشت، تابلویی که هیچ اسمی روش نوشته نشده بود، و خونهای کاهگلی وسط بیابون که صاحبش بیش از حد مشتاق بود من اون شب مهمونش باشم…
اون شب، فهمیدم بعضی اشتباهها راه برگشت ندارن…
داستان ترسناک استحمام در روستای اجنه: بیراهه ای که به روستای اجنه ختم شد.
لطفا کانال ما را سابسکرایب کنید.
همچنین اگر ویدیوهای ما را دوست دارید ،لطفا با لایک کردم ویدئو از ما حمایت کنید و با ما همراه باشید. منتظر در نظرات ارزشمند شما در قسمت کامنت ها هم هستیم.
لینک سابسکرایب کانال
/ @dastan_tarsnak_darre_tars
سلام ما تصمیم گرفتیم در این کانال داستان های ترسناک که ارسالی از سمت شما دوستان هست و گاهی غم انگیز و گاهی شاد و در عین حال حاوی پیامهای عبرت آموز هست را با شما به اشتراک بگذاریم .
لینک سایر ویدیوها و پلی لیست ها:
• داستان اجنه
• داستان اجنه
• Видео
لطفا ما را سابسکرایب کنید و ویدیوهای ما را لایک کنید.
لینک سایر شبکه های اجتماعی
لینک کانال تلگرام:
لطفا کانال ما را سابسکرایب کنید.
همچنین اگر ویدیوهای ما را دوست دارید ،لطفا با لایک کردم ویدئو از ما حمایت کنید و با ما همراه باشید. منتظر در نظرات ارزشمند شما در قسمت کامنت ها هم هستیم.
لینک سابسکرایب کانال
/ @dastan_tarsnak_darre_tars
سلام ما تصمیم گرفتیم در این کانال داستان های ترسناک که ارسالی از سمت شما دوستان هست و گاهی غم انگیز و گاهی شاد و در عین حال حاوی پیامهای عبرت آموز هست را با شما به اشتراک بگذاریم .
لینک سایر ویدیوها و پلی لیست ها:
• داستان اجنه
• داستان اجنه
• Видео
لطفا ما را سابسکرایب کنید و ویدیوهای ما را لایک کنید.
لینک سایر شبکه های اجتماعی
لینک کانال تلگرام:
https://t.me/dastandarretarss
ترسناک ترین داستان واقعی
داستان ارواح ترسناک
داستان ترسناک جن
داستان ترسناک جدید
داستان ترسناک صوتی
داستان های واقعی ترسناک
داستانهای وحشتناک واقعی
داستان های ترسناک ماورایی
horror stories
Scary stories
Iranika
Shams clip
Sizdah
#داستان
#داستان_واقعی_ترسناک
#قصه_ترسناک
#ماورا
#داستان_واقعی
#داستان_ماورایی_ترسناک
Повторяем попытку...
Доступные форматы для скачивания:
Скачать видео
-
Информация по загрузке: