حکایت پادشاه آلت خفته و پهلوان و کنیز موصلی .مثبت هجده
Автор: شعر و زندگانی
Загружено: 2022-06-06
Просмотров: 14838
Описание:
یک کنیزک دارد او اندر کنار ** که به عالم نیست مانندش نگار
در بیان ناید که حسنش بیحدست ** نقش او اینست که اندر کاغذست
نقش در کاغذ چو دید آن کیقباد ** خیره گشت و جام از دستش فتاد
پهلوانی را فرستاد آن زمان ** سوی موصل با سپاه بس گران 3835
که اگر ندهد به تو آن ماه را ** برکن از بن آن در و درگاه را
ور دهد ترکش کن و مه را بیار ** تا کشم من بر زمین مه در کنار
پهلوان شد سوی موصل با حشم ** با هزاران رستم و طبل و علم
چون ملخها بیعدد بر گرد کشت ** قاصد اهلاک اهل شهر گشت
هر نواحی منجنیقی از نبرد ** همچو کوه قاف او بر کار کرد 3840
هفتهای کرد این چنین خونریز گرم ** برج سنگین سست شد چون موم نرم
شاه موصل دید پیگار مهول ** پس فرستاد از درون پیشش رسول
که چه میخواهی ز خون مؤمنان ** کشته میگردند زین حرب گران
گر مرادت ملک شهر موصلست ** بیچنین خونریز اینت حاصلست 3845
من روم بیرون شهر اینک در آ ** تا نگیرد خون مظلومان ترا
ور مرادت مال و زر و گوهرست ** این ز ملک شهر خود آسانترست
ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خونریز مسلمانان بیشتر نشود
چون رسول آمد به پیش پهلوان ** داد کاغذ اندرو نقش و نشان
بنگر اندر کاغذ این را طالبم ** هین بده ورنه کنون من غالبم
چون رسول آمد بگفت آن شاه نر ** صورتی کم گیر زود این را ببر 3850
چونک آوردش رسول آن پهلوان ** گشت عاشق بر جمالش آن زمان
عشق بحری آسمان بر وی کفی ** چون زلیخا در هوای یوسفی
دور گردونها ز موج عشق دان ** گر نبودی عشق بفسردی جهان
کی جمادی محو گشتی در نبات ** کی فدای روح گشتی نامیات 3855
روح کی گشتی فدای آن دمی ** کز نسیمش حامله شد مریمی
هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ ** کی بدی پران و جویان چون ملخ
ذره ذره عاشقان آن کمال ** میشتابد در علو همچون نهال
سبح لله هست اشتابشان ** تنقیهی تن میکنند از بهر جان
پهلوان چه را چو ره پنداشته ** شورهاش خوش آمده حب کاشته 3860
چون برفت آن خواب و شد بیدار زود ** دید که آن لعبت به بیداری نبود
گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ ** عشوهی آن عشوهده خوردم دریغ
پهلوان تن بد آن مردی نداشت ** تخم مردی در چنان ریگی بکاشت
مرکب عشقش دریده صد لگام ** نعره میزد لا ابالی بالحمام 3865
ایش ابالی بالخلیفه فیالهوی ** استوی عندی وجودی والتوی
این چنین سوزان و گرم آخر مکار ** مشورت کن با یکی خاوندگار
مشورت کو عقل کو سیلاب آز ** در خرابی کرد ناخنها دراز
بین ایدی سد و سوی خلف سد ** پیش و پس کم بیند آن مفتون خد
آمده در قصدجان سیل سیاه ** تا که روبه افکند شیری به چاه 3870
هیچکس را با زنان محرم مدار ** که مثال این دو پنبهست و شرار
آتشی باید بشسته ز آب حق ** همچو یوسف معتصم اندر زهق
کز زلیخای لطیف سروقد ** همچو شیران خویشتن را واکشد
بازگشت از موصل و میشد به راه ** تا فرود آمد به بیشه و مرجگاه 3875
آتش عشقش فروزان آن چنان ** که نداند او زمین از آسمان
قصد آن مه کرد اندر خیمه او ** عقل کو و از خلیفه خوف کو
چون زند شهوت درین وادی دهل ** چیست عقل تو فجل ابن الفجل
صد خلیفه گشته کمتر از مگس ** پیش چشم آتشینش آن نفس
چون برون انداخت شلوار و نشست ** در میان پای زن آن زنپرست 3880
چون ذکر سوی مقر میرفت راست ** رستخیز و غلغل از لشکر بخاست
برجهید و کونبرهنه سوی صف ** ذوالفقاری همچو آتش او به کف
دید شیر نر سیه از نیستان ** بر زده بر قلب لشکر ناگهان
تازیان چون دیو در جوش آمده ** هر طویله و خیمه اندر هم زده
شیر نر گنبذ همیکرد از لغز ** در هوا چون موج دریا بیست گز 3885
پهلوان مردانه بود و بیحذر ** پیش شیر آمد چو شیر مست نر
زد به شمشیر و سرش را بر شکافت ** زود سوی خیمهی مهرو شتافت
چونک خود را او بدان حوری نمود ** مردی او همچنین بر پای بود
با چنان شیری به چالش گشت جفت ** مردی او مانده بر پای و نخفت
آن بت شیرینلقای ماهرو ** در عجب در ماند از مردی او 3890
ز اتصال این دو جان با همدگر ** میرسد از غیبشان جانی دگر
رو نماید از طریق زادنی ** گر نباشد از علوقش رهزنی
هر کجا دو کس به مهری یا به کین ** جمع آید ثالثی زاید یقین
لیک اندر غیب زاید آن صور ** چون روی آن سو ببینی در نظر 3895
آن نتایج از قرانات تو زاد ** هین مگرد از هر قرینی زود شاد
منتظر میباش آن میقات را ** صدق دان الحاق ذریات را
کز عمل زاییدهاند و از علل ** هر یکی را صورت و نطق و طلل
بانگشان درمیرسد زان خوش حجال ** کای ز ما غافل هلا زوتر تعال
منتظر در غیب جان مرد و زن ** مول مولت چیست زوتر گام زن 3900
پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت
چند روزی هم بر آن بد بعد از آن ** شد پشیمان او از آن جرم گران
داد سوگندش کای خورشیدرو ** با خلیفه زینچ شد رمزی مگو
چون ندید او را خلیفه مست گشت ** پس ز بام افتاد او را نیز طشت
دید صد چندان که وصفش کرده بود ** کی بود خود دیده مانند شنود 3905
وصف تصویرست بهر چشم هوش ** صورت آن چشم دان نه زان گوش
کرد مردی از سخندانی سال ** حق و باطل چیست ای نیکو مقال
گوش را بگرفت و گفت این باطلست ** چشم حقست و یقینش حاصلست
آن به نسبت باطل آمد پیش این ** نسبتست اغلب سخنها ای امین
ز آفتاب ار کرد خفاش احتجاب
آن خیال نور میترساندش ** بر شب ظلمات میچفساندش
از خیال دشمن و تصویر اوست ** که تو بر چفسیدهای بر یار و دوست
موسیا کشفت لمع بر که فراشت ** آن مخیل تاب تحقیقت نداشت
هین مشو غره بدانک قابلی ** مر خیالش را و زین ره واصلی 3915
از خیال حرب نهراسید کس ** لا شجاعه قبل حرب این دان و بس
بر خیال حرب خیز اندر فکر ** میکند چون رستمان صد کر
#rumi
#molana
#مولانا
Повторяем попытку...
Доступные форматы для скачивания:
Скачать видео
-
Информация по загрузке: